امروز...
عبای شکلاتی با یک دل بارانی ،
طعم نمك آلود ِ خنده هاي عشق ،
طعم خواستنی و دلنشین ِ گریه های پاییزی،
مرا در كنار قوطي ِ تلخ ترين قرص هايم،
به سکوت بلندی فرا خوانده بود...
امروز ناقوس نقره اي ِ درد
سي ام ِ همه ي مهر ها را ناليد ،
تا بغض قديمي ِ من ،
مهر را آهسته به آبان برود...!
گلهاي گلفروش همه ياس بودند ،
و آنهمه شكلات با طعم نيكوتين،
بوسه هايم را به جان خويش مي خريد...
امروز انگشتان لاغرم
داستان قايق شكسته و دريا را دوباره نوشتند
براي دلي كه
از خجلت ِ برهنگي اش
در تنهايي خويش گريسته بود...!

|